تبلیغات
سایت تفریح و سرگرمی yashy gonzales و شیدا - داستان پسر خاموش قسمت اول
داستان پسر خاموش قسمت اول | حرف های مدیر سایت ,

نظر بدید لطفا و حتما

نظر ندی خدا ازت نگذره شیطون

سلام من یاشار هستم. چیزی ننوشته بودم که بخواد این دفعه ی دوم باشه می خوام براتون چیزی بنویسم که تا حالا نتونستین تجربه کنین ! اولا اگر من با زبان عامیانه براتون مینویسم منو ببخشید چون من دوست دارم اینجوری با مخاطب خودم صحبت کنم و می خوام راحت و قابل درک بنویسم من نه ادعا میکنم و نه به کسی کار دارم و از شما هم میخوام که در مورد من و اثرم راحت قضاوت کنید.

خوب خیلی آسون و راحت به سراغ داستان میریم.

سلام منو همه به اسم پسر خاموش میشناسن . راستش خودمم نمیدونم چرا این اسمو روم گذاشتن بگذریم من الان 30 سالمه و می خوام تا هفته ی آینده با دختر مورد علاقه م ازدواج کنم و زندگی جدیدیو تجربه کنم الانمو نبینید که شاد هستم و با شما به راحتی صحبت میکنم من قبلا به زور با کسی صحبت میکردم و به هیچ کس جز خودم و استادم اعتماد نداشتم و همین اخلاقم هم باعث می شد با کسی نه صحبت کنم و نه دوست باشم تنها دوستی که تو دنیا داشتم تینا دختر استادم بود که از دوران کودکی با هم تمرین رزمی میکردیم بود. پدر و مادرم تو دوران کودکی منو پیشه استاد میفرستادند تا هنر رزمی

سلام من یاشار هستم. چیزی ننوشته بودم که بخواد این دفعه ی دوم باشه می خوام براتون چیزی بنویسم که تا حالا نتونستین تجربه کنین ! اولا اگر من با زبان عامیانه براتون مینویسم منو ببخشید چون من دوست دارم اینجوری با مخاطب خودم صحبت کنم و می خوام راحت و قابل درک بنویسم من نه ادعا میکنم و نه به کسی کار دارم و از شما هم میخوام که در مورد من و اثرم راحت قضاوت کنید.

خوب خیلی آسون و راحت به سراغ داستان میریم.

سلام منو همه به اسم پسر خاموش میشناسن . راستش خودمم نمیدونم چرا این اسمو روم گذاشتن بگذریم من الان 30 سالمه و می خوام تا هفته ی آینده با دختر مورد علاقه م ازدواج کنم و زندگی جدیدیو تجربه کنم الانمو نبینید که شاد هستم و با شما به راحتی صحبت میکنم من قبلا به زور با کسی صحبت میکردم و به هیچ کس جز خودم و استادم اعتماد نداشتم و همین اخلاقم هم باعث می شد با کسی نه صحبت کنم و نه دوست باشم تنها دوستی که تو دنیا داشتم تینا دختر استادم بود که از دوران کودکی با هم تمرین رزمی میکردیم بود. پدر و مادرم تو دوران کودکی منو پیشه استاد میفرستادند تا هنر رزمی رو از او یاد بگیرم و بتونم به درجات بالای حکومت دست پیدا کنم منو با این ذهنیت که باید حکومت رو از آن خود بکنم پرورش دادند اما وقتی این ذهنیتم رو به استادم از روی بچه گی گفتم اون به من خندید و به من گفت یعنی تو از بچه گی می خوای وارد بازی پوچ سیاست بشی؟ حق داری که چنین بگی چون پدر و مادرت می خوان آیندتو تضمین کنن اما نمی دونن با این طرز فکر دارن اونو به نابودی میکشن و تو باید این فکر رو از ذهنت بیرون کنی چون تنها چیزی که جلوی پیشرفت در هنر های رزمی رو میگیره همین از اول به آخر نگاه کردنه . من اون روز پی به معانی حرف های استاد نمیتونستم ببرم چون بچه بودم ولی حالا به حرف های گرانبهای استادم پی بردم اما افسوس که خیلی دیره و خیلی غم انگیز.

خوبه خیلی صحبت کردم ...... آخ...... دیدی داشت یادم میرفت که اسمم رو بهت بگم من یاشار هستم و به قول عشقم یاشی یه چیز دیگه من هیچ موقع کامل نمیشم حالا میگین یعنی چی؟ خوب اینو آخر داستان میگم بهتون.

تو سال 1268 بود که من به دنیا اومدم سالی بود تو اون زمان ریمون پادشاه ایران بود پادشاه نسبتا خوبی بود برای مردم البته تو 20 سال اول پادشاهیش ولی بعد از اون بود که فقط برای عده ی محدودی خوب به نظر میرسید اون موقع بود که من به دنیا اومدم یعنی تو سال بیست و پنجم پادشاهیه اون.

و قتی18سالم بود هنوز به خدمت استادم میرفتم که هنر های جنگ رو یاد بگیرم . پدرم یک کشاورز به اسم سینا بود و اسم مادرم بیتا بود چیز زیادی ازشون یادم نمیاد چون یک روز پیش استاد بود م وتمرین میکردم درم به دست یاقی ها کشته شده بود اونا خونه ی ما رو آتیش زدند و مادرم هم برای نجات برادر کوچیکترم به داخل خانه رفت و سوخت و حالا من کاملا تنها شدم .

وقتی استاد این خبر رو بهم گفت:یاشار پسرم پدر و مادرت به دست یاقی ها به قتل رسیدند و تمام اموال وخونه ی شما توی آتیش سوخت و تو هم از این به بعد می تونی با من و تینا زندگی کنی.

قصه ی پسر خاموش
نوشته شده توسط Yashy Gonzales در شنبه 8 دی 1386 و ساعت 10:12 ق.ظ
نوشته های پیشین
+ crazy frog+ مورچه ها+ + دوره های زندگی+ بانوان بدنسازسری اول+ + اس ام اس عاشقانه+ برای شیدا+ کنترل وقایع (Handling Event)+ دلتنگی+ آموزش جاوا اسکریپ (زبان ترکیبی)+ آموزش جاوا اسکریپ+ قد و بالا+ آیدین و ناکار کردن مربی تیم طرح دخانیات ۱۸ ماهه+ ماهی گیری

صفحات: